سکوت وسقوط
سکوت، رساترین فریاد 
قالب وبلاگ
می آیم که به تو برسم

می روی که از هر چه غیر از من گریخته باشی

می آیم و می روی...

کجای این جاده به تو رسیدم؟

[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 22:22 ] [ سپیدار ]

دست هامان گرم عشق

چشم هامان پر ز نور

قلب هر دو مست شور

غصه از ما دور دور

لب فروبسته ولی

در دلم غوغای توست

میشکافم سینه را

تا ببینی جای توست

میرویم از این زمین

آسمان ماوای ماست

قصه ی این عشق پاک

تا ابد در یادهاست

میرویم آنجا که نیست

جز سکوت و رازها

باد میخواند به ناز

در برم آوازها

تو مرا آورده ای

تا بهشتی اینچنین

هیچکس مثل تو نیست

مینویسم با یقین

هیچکس مثل تو نیست

مهربان و بی ریا

در دلت جز مهر نیست

کیمیایی،کیمیا!

لب فرو بستم، ولی

در نگاهم حرفهاست

خانه ی ما روی ابر

آسمان در دست ماست

               "شلوغ ترین ساکت این کره ی خاکی"

     تقدیم به همسر عزیزم

[ دوشنبه هفدهم مهر 1391 ] [ 15:20 ] [ سپیدار ]
باز آبان اومد.

آبان که میشه دلم میگیره.

با خودش دلتنگی میاره.

روی بلوار قدم میزنم.تنها...

مثل همیشه بی دوست و تنها...

همیشه آبان که میشه اونی که خیلی دوسش دارم تنهام میزاره و میره.

اینه قصه ی دلتنگی من و آبان.

این آبان تو داری میری.شاید من خیلی بیشتر دلتنگت بشم.

اینا رو به خودت نمیتونم بگم.

رفتن تو با رفتن اونای دیگه خیلی فرق میکنه.

آخه تو عمو،داداش،دوست ـ از بچگی تا حالا ـ ...

آخه تو همه چیز و همه کس منی.

آبان ماهه و تو،اونی که من خیلی دوسش دارم،داری میری.

نوشتی : منو ببخش که بی خبر توو خلوتت پا میذارم

مقصرش دلتنگیه،من که گناهی ندارم...

و بازم از اونی که خیلی دوسش دارم دور و دورتر میشم...

و اینه قصه ی دلتنگی من و آبان...

        "شلوغ ترین ساکت این کره ی خاکی"

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 22:2 ] [ سپیدار ]
مدتهاست ننوشته ام.میترسیدم یادم بیاید.یادم بیاید چقدر تنهام.یادم بیاید هیچکس در کنارم نیست.

روی شانه های کسی گریسته ام که نمیدانم اشکهایم را میفهمد یا نه...

اشک ریختم و آرام شدم و پرسید : چرا؟

سکوت کردم و در سکوتم فریاد تنهایی بود.سکوت کردم که از تنهاییم حرفی نزده باشم.

آرام میبارم و روزی به انتها خواهم رسید.

تنها...بدون حضور قلبی که آرامم کند.بدون همراهی دستی که نوازشم کند.بدون هیچ توقعی از آدم ها...

در خود میشکنم و هیچ کس تنهاییم را نمیبیند.

هرگز از عمق تنهایی ام به تو چیزی نخواهم گفت.به هیچکس نمیگویم.

من در انتهای چاهی،تنها مانده ام.

از نفس افتاده ام و به دیواره های چاه پنجه میکشم و راهی نمی یابم.

گلویی برای فریاد ندارم.کسی صدای ناله هایم را نمیشنود.حتی خدا...

من در این عمق تاریک و مرطوب،که فضایش آکنده از رطوبت مانده و بوی لجن و تعفن و آلوده ی درد و خفقان و ناامنی ست، آرام و بیصدا ، دارم میپوسم و فراموش میشوم.

من، کفتر چاهی تبعید شده به این عمق تاریک، من،تنهاترین آفریده ی خالق، من،بی سرپناه ترین تنهای زمینم.

می ترسم.از این تبعیدگاه خوف انگیز...

از این تنهایی و بی صدا ماندن و بی همراه مردن...

من از مرگ میترسم.

از مرگ همه ی کسانی که دوستشان دارم.حتی اگر دوستم نمیدارند.

از مرگ خاطراتم میترسم.

از مرگ رویاها و آرزوهای کودکیم میترسم...ـسالهاست آرزو نداشته ام.ـ

از مرگ خودم میترسم.چرا که در نهایت تنهایی خواهم مرد...

من از غربت خاک میترسم.اشک میریزم.برای تنهاییم.ترسم.آرزوهای فراموش شده ام...

آرام روی شانه های کسی گریستم و ترسیدم.ترسیدم و به او نگفتم.

تنهاییم را در کنار هیچ کس پایانی نیست.

کسی حرفهایم را نمیفهمد.کسی اشکهایم را نمیبیند.

تنها میروم و دل به کسی نمیسپارم.

تنهایی مرا انتهایی نیست.

به دیواره های چاه پنجه میکشم و عکس ماه را در قاب گرد چاه میبینم که تنها و مغرور، اشک میریزد و نمیترسد...

                 "شلوغ ترین ساکت این کره ی خاکی"

[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 10:20 ] [ سپیدار ]
تنهایی خیلی قشنگه.

اما من دیگه دوسش ندارم.

میدونم همیشه تنها میمونم.

تنهایی قدم میزنم...

تنهایی میخندم...

تنهایی اشک میریزم...

تنهایی نفس میکشم...

دیگه این تنهایی رو نمیخوام.

داره باورم میشه که هیچکس نیس.

هیچکس منو نمیبینه.

دارم فراموش میشم.

تنهام.

تنهایی قدم میزنم.

۲ تا گنجشک توی بلوار میچرخن.

به من خنده شون میگیزه.

حتی حیوونا هم تنها نیستن.

دلم یه دوست میخواد.

یه دوست خوب.

اما ندارم.

خوبی فقط تتوی قصه هاس.

به هیچکی نمیگم.

آخه هیچکی نمیفهمه.

میخوام از اینجا برم خدا!

فقط ۲ تا بال میخوام.

تنها پریدنم عالمی داره...

 

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 16:37 ] [ سپیدار ]
این همه آدم جدید دیدم.

خیلیاشون مهربونن و دوسشون دارم.

 خیلیاشون بهم گفتن دوسم دارن.

من فقط واسه تو نوشتم.

خوندی و ننوشتی منم همینطور.

یه موقعی مهم بود اما حالا دیگه نیس.

اینقد به آدمای دیگه پناه بردم که تو از یادم بری،دیگه کمرنگ شدی.

یه زمانی نوشتنت،گفتنت و شنیدنش واسم مهم بود.

نگفتی و من قوی شدم.بزرگ شدم.بی خیال شدم.

دیگه از هیچکی انتظار ندارم.

ممنون که یادم دادی میشه عاشق بود و توقع عشق متقابل نداشت.

منم میخوام یه چیزی یادت بدم.

واسه جبران.

هر چند میدونم هرگز نمیخونیش.

قلب آدما خیلی بزرگتر از مشت بسته شونه.

اینو همیشه یادت بمونه.

               "شلوغ ترین ساکت این کره ی خاکی"

 

[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 11:48 ] [ سپیدار ]
دو روز دیگه تولد منه.

فک کنم بیست و چهار ساله بشم.

بیست و چهار تا اردیبهشت دیدم.بیشتر از بیست و چهار هزار آدم...

هر آدم یه تاثیری داشته.اما همه رفیق نیمه راه بودن... 

هر سال روز تولدم برام خاص بوده...تصمیمای جدید گرفتم که زندگیم تغییر کنه. هر تصمیم بعد از چند روز بین روزمرگیام رنگ باخته و زندگیم تغییر نکرده...

دلم چند تا جیز خوب میخاد...

تولدم دیگه مهم نیس!

کیک تولد نداشتم و ندارم.شمعی نیس که فوت کنم و آرزو کنم.

آرزویی ندارم.

همه ش بر باد رفته...

من از انتهای شب سخن میگویم...

کسی میشنود؟

تولدم مبارک.........عزیزم!

 

[ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 19:5 ] [ سپیدار ]
سلام

من برگشتم

این مدت حالم خیلی بد بود.

نمیدونم چرا نتونستم سراغ مدادرنگیم بیام.

اما همون طور که داداشم گفت: من با عشق ساختمش.پس تنهاش نمیزارم.

خواستم یکی دیگه بسازم.آخه اینجا برام یادآور خاطرات پوسیده س.اما نتونستم.

اومدم که بازم تنهایی هامو با مدادرنگیم بنویسم.

سللللللللللام!

کسی اینجا هست؟

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 8:22 ] [ سپیدار ]
 

زورقم شکسته ست.

کجا میروی دریا؟

سیلی خور امواج متلاطمت شده ام...

تا بازیابم که خطر کردن

-با همه ی شورش و هیجان-

هنوز هم بزرگترین کار است.

به ساحل رسیدن را آرمان نهاده ام

و صخره های مسیرت

جسورانه مرا به مبارزه میطلبند...

یک کشتی شده ام از فولاد...

مرغان دریایی،سرنشینانم.

بدون قایق نجات

راه می پیمایم در قلبت

با زورقی شکسته...

                           "شلوغ ترین ساکت این کره ی خاکی"

[ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ] [ 12:24 ] [ سپیدار ]
 

کسی پیغام داد : روزت مبارک.

اشک در چشمانم حلقه زد...

آذر امسال مثل همیشه حزن انگیز است.

باد، صدای فریاد شکسته ام را ربوده است...

تن پوشم آنقدر گرم نیست که سیلی خشک پاییز، مرا نلرزاند.

روز دانشجو مبارک نیست.دیگر نیست.

مبارزات، متوقف شده اند.آن سه یار دبستانی به قصه ها پیوسته اند.

اشک امانم نمیدهد...

قلم هم قصد فریب مرا دارد.نمی نویسد.

آزادگان در بندند و من قصد فریب خودم را دارم.همه قصد فریب یکدیگر را دارند.

چرا به هم تبریک می گویند؟!

کسی روزم را تبریک گفت و بغض کردم و شرمنده شدم.

شرمنده از دستان زحمتکش و خالی همه ی پدر و مادرها...از تلاش های آزادگان در بند...

...از خاموشی خودم...

این سکوت، تقیه نیست...این روز، خروش می طلبد...خروشی که شور فریادش در من نیست.

شوقی که در همه ی ما مرده است...

مادرم پیغام داد : روز شهادت آن سه آذر اهورایی...

این کمی قلبم را التیام بخشید...

امروز هم مثل همیشه بود...

روز من، روز ما، روز دانشجو، روز مرگ رویاهاست.

روز به گل نشستن کشتی آرزوهای کودکانه است.

روز سرکوب امیدهای واهی ست.روز یاًس ماست.

روز بی پناهی دانشجوست.

روزی که باد آذرماه، صداهای نامفهوم و گنگ ما را از هم دورتر می کند.

روزی که دستان ما از سرمای ستم ستمگران در جیب های خالیمان فرو میرود.

روزی که چشمان ما از اشک حسرت پر میشود...

...و روزی که هر سال تکرار میشود و هر تکرار، غمی به غمهایمان می افزاید...

تنها کادوی روز دانشجوی من و دوستانم، یک خودکار آبی ارزان قیمت و مشتی حسرت و

 جیبهای خالی و سردمان بود...

همه چیز حزن انگیز است... 

قصدم فریب خودم نیست اما...:

مرگ امیدهایمان، روز ناباوریهایمان، روز دانشجوهای بی پناه و بی خروش، روز بی آرمانهای تن آسا،

روز سیلی خوردن و در خود شکستن و دم نزدن و پوسیدن، روز شهادت آن سه آذر اهورایی مبارک! 

                                 "شلوغ ترین ساکت این کره ی خاکی"

[ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ] [ 14:55 ] [ سپیدار ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام...
تمام مطالب وبلاگ توسط سپیدار نگاشته شده.
لطفا در وبلاگ خود استفاده نکنید.
سکوت من سقوطم را به همراه ندارد
سکوتم از سقوط ناملایمات،نازیبایی ها سخن میگوید
باز هم سکوت خواهم کرد
نه به بهای از دست دادن آرمانهایم
که برای احیای آنها...
امکانات وب